الف

همسرم مچ مرا هنگام قرار گذاشتن با پسر 26 ساله‌ام گرفت/رسوایی یک راز عجیب! 


4 مهر 1400 - 12:41
0388ca4387
زن 49 ساله مشهدی با مراجعه به مددکار اجتماعی کلانتری شفا گفت: با بر ملا شدن از راز ازدواج اولم هنگامی که تلفنی با پسرم صحبت می‌کردم همسرم تصور کرد با جوان غریبه‌ای ارتباط دارم تصمیم به جدایی از من گرفته است.

به گزارش مشهد فوری، با بر ملا شدن از راز ازدواج اولم هنگامی که تلفنی با پسرم صحبت می‌کردم همسرم تصور کرد با جوان غریبه‌ای ارتباط دارم تصمیم به جدایی از من گرفته است.

 
زن 49 ساله با بیان اینکه در این سال‌ها همواره عذاب می‌کشیدم اما از افشای این راز به شدت وحشت داشتم، درباره سرگذشت خود به مشاور  و مددکار اجتماعی کلانتری شفای مشهد گفت: 19 ساله بودم که اصغر به خواستگاری‌ام آمد ولی پدر و مادرم بدون هیچ گونه تحقیق درباره وضعیت اجتماعی و اخلاقی خواستگارم مرا پای سفره عقد نشاندند تا دیر نشده ازدواج کنم.
 
 
اما هنوز چند ماه بیشتر از مراسم عقدکنان نگذشته بود که متوجه رفتارهای غیرعادی اصغر شدم و تازه فهمیدم او از نوعی اختلالات روانی رنج می‌برد و بیماری‌اش را از من پنهان کرده است.
 
با این حال خانواده‌ام معتقد بودند اگر زندگی مشترک‌مان را آغاز کنیم رفتارهای همسرم نیز تغییر می‌کند. به همین دلیل جشن عروسی ما برگزار شد و من به خانه بخت رفتم ولی نه تنها رفتارهای غیرمتعارف و نگاه های وحشت‌انگیز او کاهش نیافت بلکه خشم و عصبانیت و پرخاشگری‌های او شدت گرفت تا جایی که به هر بهانه واهی کتکم می‌زد و مرا با پیکری خون آلود از خانه بیرون می‌انداخت اما باز هم خانواده‌ام اصرار داشتند به این زندگی ترسناک ادامه بدهم.
 
آن‌ها مرا ترغیب به بارداری می‌کردند و اعتقاد داشتند با به دنیاآمدن فرزندم این زندگی تغییر می‌کند و رنگ خوشبختی را خواهم دید. با این حال حتی زمانی که باردار شدم مدت زیادی را در خانه پدرم سپری کردم چرا که از مشت و لگدهای همسرم در امان نبودم.
 
وقتی برای زایمان در بیمارستان بستری شدم و همسرم به سراغم نیامد پدر و مادرم متوجه حقیقت ماجرا شدند و من در حالی با بخشیدن همه حق و حقوقم طلاق گرفتم که حتی یک بار هم به چهره نوزادم نگاه نکردم و به او شیر ندادم چون می‌دانستم مهر فرزند به دلم می‌نشیند و آینده خودم تباه می‌شود.
 
بعد از جدایی از اصغر وارد دانشگاه شدم و به تحصیل ادامه دادم  و چند ماه بعد از پایان تحصیلات عالی بود که با شاهین آشنا شدم و خودم را دختری مجرد معرفی کردم.
 
خیلی زود علاقه قلبی بین ما شکل گرفت و من به عقد شاهین درآمدم. با آنکه از این پنهان‌کاری در رنج و عذاب بودم ولی باز هم جرئت بیان حقیقت را نداشتم تا اینکه بالاخره روزی دل به دریا زدم و ماجرای ازدواجم را برای شاهین بازگو کردم.
 
او ابتدا بسیار ناراحت شد و قصد داشت از من جدا شود ولی به خاطر علاقه‌ای که به من داشت از این خطای بزرگ گذشت و حاضر شد جشن عروسی را برگزار کند. با این حال من درباره فرزندم چیزی به او نگفتم چون هیچ ارتباطی با پسرم نداشتم و هیچ وقت او را ندیده بودم.
 
خلاصه زندگی مشترک من و شاهین آغاز شد و خوشبختی و سعادت با این گذشت و فداکاری همسرم به من روی آورد ولی مدتی قبل سر و کله پسرم پیدا شد. او که حالا جوانی 26 ساله است با من تماس گرفت و التماس کرد تا مرا ببیند اما من هیچ احساسی به او نداشتم.
 
در عین حال دلم سوخت و به تماس‌هایش پاسخ دادم تا اینکه همسرم به رفتارهایم در خانه و گفت‌وگوهای مخفیانه با تلفن مشکوک شد و تصور کرد با جوان غریبه‌ای ارتباط دارم و به همین دلیل دوباره تصمیم به جدایی از من گرفت.
 
در این شرایط، در حالی مجبور به قطع ارتباط با پسرم شدم که او اشک ریزان به من التماس می‌کرد فقط می‌خواهد مرا ملاقات کند تا بداند مادر واقعی‌اش کیست! با این حال شماره تلفن پسرم را بلاک کردم و گفتم هیچ احساسی به تو ندارم و نمی‌خواهم آینده‌ام تباه شود و ... 
 
شایان ذکر است با صدور دستوری از سوی سرگرد علی امارلو (رئیس کلانتری شفا) رسیدگی کارشناسی به این پرونده در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد تا شاید مرد جوان از هفت سال پنهان‌کاری و حیله‌گری بگذرد و با انجام مشاوره‌های تخصصی در کلانتری، همسرش را ببخشد و به زندگی مشترک با او ادامه دهد.

زن 49 ساله مشهدی با مراجعه به مددکار اجتماعی کلانتری شفا گفت: با بر ملا شدن از راز ازدواج اولم هنگامی که تلفنی با پسرم صحبت می‌کردم همسرم تصور کرد با جوان غریبه‌ای ارتباط دارم تصمیم به جدایی از من گرفته است.

پایگاه خبری مشهد فوری (mashhadfori.com)

0388ca4387
4 مهر 1400 - 12:41

به گزارش مشهد فوری، با بر ملا شدن از راز ازدواج اولم هنگامی که تلفنی با پسرم صحبت می‌کردم همسرم تصور کرد با جوان غریبه‌ای ارتباط دارم تصمیم به جدایی از من گرفته است.

 
زن 49 ساله با بیان اینکه در این سال‌ها همواره عذاب می‌کشیدم اما از افشای این راز به شدت وحشت داشتم، درباره سرگذشت خود به مشاور  و مددکار اجتماعی کلانتری شفای مشهد گفت: 19 ساله بودم که اصغر به خواستگاری‌ام آمد ولی پدر و مادرم بدون هیچ گونه تحقیق درباره وضعیت اجتماعی و اخلاقی خواستگارم مرا پای سفره عقد نشاندند تا دیر نشده ازدواج کنم.
 
 
اما هنوز چند ماه بیشتر از مراسم عقدکنان نگذشته بود که متوجه رفتارهای غیرعادی اصغر شدم و تازه فهمیدم او از نوعی اختلالات روانی رنج می‌برد و بیماری‌اش را از من پنهان کرده است.
 
با این حال خانواده‌ام معتقد بودند اگر زندگی مشترک‌مان را آغاز کنیم رفتارهای همسرم نیز تغییر می‌کند. به همین دلیل جشن عروسی ما برگزار شد و من به خانه بخت رفتم ولی نه تنها رفتارهای غیرمتعارف و نگاه های وحشت‌انگیز او کاهش نیافت بلکه خشم و عصبانیت و پرخاشگری‌های او شدت گرفت تا جایی که به هر بهانه واهی کتکم می‌زد و مرا با پیکری خون آلود از خانه بیرون می‌انداخت اما باز هم خانواده‌ام اصرار داشتند به این زندگی ترسناک ادامه بدهم.
 
آن‌ها مرا ترغیب به بارداری می‌کردند و اعتقاد داشتند با به دنیاآمدن فرزندم این زندگی تغییر می‌کند و رنگ خوشبختی را خواهم دید. با این حال حتی زمانی که باردار شدم مدت زیادی را در خانه پدرم سپری کردم چرا که از مشت و لگدهای همسرم در امان نبودم.
 
وقتی برای زایمان در بیمارستان بستری شدم و همسرم به سراغم نیامد پدر و مادرم متوجه حقیقت ماجرا شدند و من در حالی با بخشیدن همه حق و حقوقم طلاق گرفتم که حتی یک بار هم به چهره نوزادم نگاه نکردم و به او شیر ندادم چون می‌دانستم مهر فرزند به دلم می‌نشیند و آینده خودم تباه می‌شود.
 
بعد از جدایی از اصغر وارد دانشگاه شدم و به تحصیل ادامه دادم  و چند ماه بعد از پایان تحصیلات عالی بود که با شاهین آشنا شدم و خودم را دختری مجرد معرفی کردم.
 
خیلی زود علاقه قلبی بین ما شکل گرفت و من به عقد شاهین درآمدم. با آنکه از این پنهان‌کاری در رنج و عذاب بودم ولی باز هم جرئت بیان حقیقت را نداشتم تا اینکه بالاخره روزی دل به دریا زدم و ماجرای ازدواجم را برای شاهین بازگو کردم.
 
او ابتدا بسیار ناراحت شد و قصد داشت از من جدا شود ولی به خاطر علاقه‌ای که به من داشت از این خطای بزرگ گذشت و حاضر شد جشن عروسی را برگزار کند. با این حال من درباره فرزندم چیزی به او نگفتم چون هیچ ارتباطی با پسرم نداشتم و هیچ وقت او را ندیده بودم.
 
خلاصه زندگی مشترک من و شاهین آغاز شد و خوشبختی و سعادت با این گذشت و فداکاری همسرم به من روی آورد ولی مدتی قبل سر و کله پسرم پیدا شد. او که حالا جوانی 26 ساله است با من تماس گرفت و التماس کرد تا مرا ببیند اما من هیچ احساسی به او نداشتم.
 
در عین حال دلم سوخت و به تماس‌هایش پاسخ دادم تا اینکه همسرم به رفتارهایم در خانه و گفت‌وگوهای مخفیانه با تلفن مشکوک شد و تصور کرد با جوان غریبه‌ای ارتباط دارم و به همین دلیل دوباره تصمیم به جدایی از من گرفت.
 
در این شرایط، در حالی مجبور به قطع ارتباط با پسرم شدم که او اشک ریزان به من التماس می‌کرد فقط می‌خواهد مرا ملاقات کند تا بداند مادر واقعی‌اش کیست! با این حال شماره تلفن پسرم را بلاک کردم و گفتم هیچ احساسی به تو ندارم و نمی‌خواهم آینده‌ام تباه شود و ... 
 
شایان ذکر است با صدور دستوری از سوی سرگرد علی امارلو (رئیس کلانتری شفا) رسیدگی کارشناسی به این پرونده در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد تا شاید مرد جوان از هفت سال پنهان‌کاری و حیله‌گری بگذرد و با انجام مشاوره‌های تخصصی در کلانتری، همسرش را ببخشد و به زندگی مشترک با او ادامه دهد.

منبع: روزنامه خراسان

345

نظرات 1
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.
محمود 4 0 پاسخ 1400/7/4-13:09

نمیخواستم آینده ام تباه شود؟؟؟ بعد اونوقت گناه اون طفل معصوم چی بوده؟؟؟ اون بچه چه گناهی داشته؟؟؟ حیف اسم آدم که رو بعضیها گذاشته بشه این چوب خدایه خانم به ظاهر محترم این تاوان زجرها و دل شکسته اون بچه ست واقعا متاسفم برا تو و امثال تو

اخبار ایران و جهان