الف

در 19 سالگی 4 بچه داشتم / شوهرم با یک زن مطلقه مخفیانه ازدواج کرد


27 مرداد 1398 - 10:18
5d58e96f621a9_5d58e96f621af
وقتی فهمیدم که همسرم در روستا با زن مطلقه‌ای ازدواج کرده و یک فرزند هم دارد شوک عصبی شدیدی به من وارد شد. آن روزها چهارمین فرزندم را تازه به دنیا آورده بودم اما کارم به بیمارستان روانی کشید و...

به گزارش مشهدفوری، زن 43 ساله ای که برای شکایت از همسر دومش وارد کلانتری شده بود در حالی که بیان می کرد پس از طلاق از همسر اولم و بعد از 18 سال تنهایی دوباره ازدواج کردم اما همسرم مدام کتکم می زند، درباره سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: سال ها قبل در یکی از شهرستان های خراسان رضوی به دنیا آمدم و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم. اما 12 سال بیشتر نداشتم که پسر عمه ام به خواستگاری ام آمد و من به ناچار مانند خیلی از دختران شهرستانی دیگر پای سفره عقد نشستم. آن زمان «احمد» به تازگی وارد مرکز تربیت معلم شده بود. به همین دلیل خانواده ام از نظر مالی خیلی ما را حمایت می کردند تا همسرم زودتر سر و سامان بگیرد. آن ها مخارج تحصیل همسرم را نیز می پرداختند تا این که بالاخره تحصیلات احمد به پایان رسید و در یکی از روستاهای دوردست شهرمان مشغول تدریس در مقطع ابتدایی شد.

روزگار خوبی را سپری می کردیم اما همواره دلم به حال زحمت کشی و سختی های همسرم می سوخت چرا که او هفته ای یک بار مسافت زیادی را از نقطه دوردست مرزی طی می کرد تا به شهرستان بیاید. دیدن این شرایط در سرمای زمستان با کمبود وسایل نقلیه برایم بسیار زجرآور بود به همین دلیل از احمد خواستم منزلی را در همان روستا اجاره کند و هر ماه یک بار به شهرستان بیاید و به او اطمینان دادم که به تنهایی و با کمک خانواده ام می توانم از فرزندانم مراقبت کنم. خلاصه همسرم در روستا ماند و من هم با سه فرزندم سرگرم بودم. ولی زمانی که در سن 19 سالگی و به تازگی چهارمین فرزندم را به دنیا آورده بودم ماجرایی رخ داد که روح و روانم را نابود کرد و همه زندگی ام را به هم ریخت. آن روز یکی از اهالی همان روستا که مرا می شناخت با ترس و تردید رازی را برایم فاش کرد. او گفت: همسرم در روستا با زن مطلقه ای ازدواج کرده و از او صاحب فرزند نیز شده است.

وقتی این جملات را می شنیدم اتاق دور سرم می چرخید باورم نمی شد یعنی در تمام این مدت همه دلسوزی ها برای شوهرم بیهوده بود؟! اما متاسفانه حرف های آن زن واقعیت داشت آن قدر فشارهای عصبی شدیدی بر من وارد آمد که آرامش و آسایش از زندگی ام رخت بربست. افسردگی بعد از زایمان هم روح و روانم را آزار می داد. دیگر نمی توانستم این وضعیت را تحمل کنم تا جایی که روزی وقتی به خود آمدم که دست و پاهایم به تخت بیمارستان روان پزشکی بسته شده بود. احمد هم از این شرایط سوء استفاده کرد و با اثبات بیماری روانی مرا طلاق داد. از همه این صحنه های دردناک، تلخ ترین و زجرآورترین آن زمانی بود که بعد از جلسه دادگاه و صدور رای طلاق توسط قاضی، خانواده احمد نوزاد دو ماهه ام را از آغوشم جدا کردند و من اشک ریزان به دنبال فرزندم می دویدم. از آن روز به بعد خانواده خودم نیز از ترس این که مبادا به فرزندانم آسیبی برسانم اجازه ندادند آن ها را نزد خودم نگه دارم. بالاخره در سن 23 سالگی مهر طلاق بر شناسنامه ام درخشید و حال و روز من به هم خورد به طوری که سرنوشتم نیز تغییر کرد.

خلاصه نزد مادرم بازگشتم و 18 سال در کنار او زندگی کردم تا این که روزی از طریق یکی از آشنایان با مردی به نام «حداد» آشنا شدم و به عقد او درآمدم در حالی که از اعتیاد آن مرد خبر نداشتم در واقع از چاله درآمدم و به چاه افتادم چرا که در مدت دو سال زندگی با حداد او نه تنها در پرداخت هزینه های زندگی بسیار سخت گیری می کرد بلکه به هر بهانه ای مرا کتک می زد. او در حالی روزی 10 هزار تومان برای مخارج خانه به من می پرداخت که باید قبوض آب و برق و گاز و اجاره خانه را هم پرداخت می کردم! تا این که با پس اندازم موتورسیکلتی برایش خریدم و گفتم ماهیانه 100 هزار تومان برای پرداخت اقساط موتورسیکلت به من بدهد اما وقتی همین مبلغ را هم نداد،تصمیم گرفتم موتورسیکلت را به فروشنده بازگردانم که همسرم با من درگیر شد و دندان هایم را شکست. حالا هم پشیمانم که ... شایان ذکر است، به دستور سرهنگ عباس زمینی (رئیس کلانتری سپاد) پرونده این زن در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری مورد رسیدگی قرار گرفت.

وقتی فهمیدم که همسرم در روستا با زن مطلقه‌ای ازدواج کرده و یک فرزند هم دارد شوک عصبی شدیدی به من وارد شد. آن روزها چهارمین فرزندم را تازه به دنیا آورده بودم اما کارم به بیمارستان روانی کشید و...

پایگاه خبری مشهد فوری (mashhadfori.com)

5d58e96f621a9_5d58e96f621af
27 مرداد 1398 - 10:18

به گزارش مشهدفوری، زن 43 ساله ای که برای شکایت از همسر دومش وارد کلانتری شده بود در حالی که بیان می کرد پس از طلاق از همسر اولم و بعد از 18 سال تنهایی دوباره ازدواج کردم اما همسرم مدام کتکم می زند، درباره سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: سال ها قبل در یکی از شهرستان های خراسان رضوی به دنیا آمدم و تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواندم. اما 12 سال بیشتر نداشتم که پسر عمه ام به خواستگاری ام آمد و من به ناچار مانند خیلی از دختران شهرستانی دیگر پای سفره عقد نشستم. آن زمان «احمد» به تازگی وارد مرکز تربیت معلم شده بود. به همین دلیل خانواده ام از نظر مالی خیلی ما را حمایت می کردند تا همسرم زودتر سر و سامان بگیرد. آن ها مخارج تحصیل همسرم را نیز می پرداختند تا این که بالاخره تحصیلات احمد به پایان رسید و در یکی از روستاهای دوردست شهرمان مشغول تدریس در مقطع ابتدایی شد.

روزگار خوبی را سپری می کردیم اما همواره دلم به حال زحمت کشی و سختی های همسرم می سوخت چرا که او هفته ای یک بار مسافت زیادی را از نقطه دوردست مرزی طی می کرد تا به شهرستان بیاید. دیدن این شرایط در سرمای زمستان با کمبود وسایل نقلیه برایم بسیار زجرآور بود به همین دلیل از احمد خواستم منزلی را در همان روستا اجاره کند و هر ماه یک بار به شهرستان بیاید و به او اطمینان دادم که به تنهایی و با کمک خانواده ام می توانم از فرزندانم مراقبت کنم. خلاصه همسرم در روستا ماند و من هم با سه فرزندم سرگرم بودم. ولی زمانی که در سن 19 سالگی و به تازگی چهارمین فرزندم را به دنیا آورده بودم ماجرایی رخ داد که روح و روانم را نابود کرد و همه زندگی ام را به هم ریخت. آن روز یکی از اهالی همان روستا که مرا می شناخت با ترس و تردید رازی را برایم فاش کرد. او گفت: همسرم در روستا با زن مطلقه ای ازدواج کرده و از او صاحب فرزند نیز شده است.

وقتی این جملات را می شنیدم اتاق دور سرم می چرخید باورم نمی شد یعنی در تمام این مدت همه دلسوزی ها برای شوهرم بیهوده بود؟! اما متاسفانه حرف های آن زن واقعیت داشت آن قدر فشارهای عصبی شدیدی بر من وارد آمد که آرامش و آسایش از زندگی ام رخت بربست. افسردگی بعد از زایمان هم روح و روانم را آزار می داد. دیگر نمی توانستم این وضعیت را تحمل کنم تا جایی که روزی وقتی به خود آمدم که دست و پاهایم به تخت بیمارستان روان پزشکی بسته شده بود. احمد هم از این شرایط سوء استفاده کرد و با اثبات بیماری روانی مرا طلاق داد. از همه این صحنه های دردناک، تلخ ترین و زجرآورترین آن زمانی بود که بعد از جلسه دادگاه و صدور رای طلاق توسط قاضی، خانواده احمد نوزاد دو ماهه ام را از آغوشم جدا کردند و من اشک ریزان به دنبال فرزندم می دویدم. از آن روز به بعد خانواده خودم نیز از ترس این که مبادا به فرزندانم آسیبی برسانم اجازه ندادند آن ها را نزد خودم نگه دارم. بالاخره در سن 23 سالگی مهر طلاق بر شناسنامه ام درخشید و حال و روز من به هم خورد به طوری که سرنوشتم نیز تغییر کرد.

خلاصه نزد مادرم بازگشتم و 18 سال در کنار او زندگی کردم تا این که روزی از طریق یکی از آشنایان با مردی به نام «حداد» آشنا شدم و به عقد او درآمدم در حالی که از اعتیاد آن مرد خبر نداشتم در واقع از چاله درآمدم و به چاه افتادم چرا که در مدت دو سال زندگی با حداد او نه تنها در پرداخت هزینه های زندگی بسیار سخت گیری می کرد بلکه به هر بهانه ای مرا کتک می زد. او در حالی روزی 10 هزار تومان برای مخارج خانه به من می پرداخت که باید قبوض آب و برق و گاز و اجاره خانه را هم پرداخت می کردم! تا این که با پس اندازم موتورسیکلتی برایش خریدم و گفتم ماهیانه 100 هزار تومان برای پرداخت اقساط موتورسیکلت به من بدهد اما وقتی همین مبلغ را هم نداد،تصمیم گرفتم موتورسیکلت را به فروشنده بازگردانم که همسرم با من درگیر شد و دندان هایم را شکست. حالا هم پشیمانم که ... شایان ذکر است، به دستور سرهنگ عباس زمینی (رئیس کلانتری سپاد) پرونده این زن در دایره مددکاری اجتماعی کلانتری مورد رسیدگی قرار گرفت.

منبع: خراسان

159

نظرات 1
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.
س 0 0 پاسخ 1398/5/27-20:01

خیلی سخته که بچه هاتو ازت جدا کردن مثل من من بچه بودم مادرم طلاق دادن ولی بزرگ که شدم برگشتم پیش مادرم الانم۲۳سال سنم ولی اون شوهر اولت خیلی ادم بدی بود .خدا لعنتش کنه که تو دلسوزیشو میکودی ولی در واقع اون خیانت کرد حاالا هم از شوهر دومت بخدا دلم بحالت سوخت خدا نگذره تقدیر تو همین بوده خانم

اخبار ایران و جهان