میرزاکوچک خان از آستانه «اجتهاد» تا قله «جهاد»


10 آذر 1399 - 21:53
5384b0e3a8
غلامرضا بنی اسدی روزنامه‌نگار

غلامرضا بنی اسدی

روزنامه‌نگار


به گزارش مشهد فوری، غلامرضا بنی اسدی در یادداشتی نوشت: هر شهیدی که در خون خویش شکوفا می‌شود، من به یاد همه شهدا می‌افتم. این نگاه را ذیل مفهوم بلند "احیاالناس" می‌بینم و باور دارم که هر شهادت نه فقط خود شهید را که شهیدان را به عنوان انسان‌های به تعالی رسیده فرا نگاه انسان می‌گذارد.

از همین رهگذار است که از جاده شهادت روشن شده به خون افشانی "محسن فخری‌زاده"، به کوچه تاریخ می‌پیچیم تا به بازخوانی شهادتی در سال های دور بپردازیم که استقلال و آزادی را به نزدیک آورد.

از میرزا کوچک خان که در 11 آذر، به آغاز ابدیت خود رسید.دلاوری که هرچه عکس از او دیده ایم، مردی است و تفنگش! انگار او را بی‌تفنگ نمی‌توانیم تصویر کنیم مگر سرش را که بریده، بی‌تفنگ به تهران بردند. اما او فقط مرد تفنگ نبود، فقط مجاهد نبود که پیش از این تا آستانه اجتهاد هم رفته بود بنا به آنچه سایت ویکی شیعه می‌نویسد.

"بنا بر نقل رضا مظفری در کتاب مشاهیر گیلان او در آستانه نیل به مقام اجتهاد بود که تحولات ایران آن زمان مسیر زندگی‌اش را تغییر داد." او با کتاب و دفتر و قلم مانوس بود" شیخ یونس" بود قبل این که "میرزاکوچک خان" شود، عمده تحصیلات خود را نزد استادی به نام خلخالی گذراند. او شدیداً تحت تأثیر استاد و سخنان او قرار گرفت. خلخالی، مردی وارسته و نیک محضر بود، در کلاس، تنها به درس قناعت نمی‌کرد، در هر فرصتی سخن از مدینه فاضله به میان می‌آورد، از جامعه عاری از ظلم، جور، فقر و فساد، و از انسان کامل و کمالات و فضایل او صحبت می‌کرد. این سخنان، حرف به حرف چونان بذر در ضمیر آماده ذهن شیخ یونس می‌نشست و چون جوانه زد او را از "کلاسِ درس" تا تبدیل شدن به "درسِ کلاس" برکشید.

آنچه ما در کتاب‌های درسی از او می‌خوانیم اگر چه از رزم و مجاهدت‌ها و استقلال خواهی‌ها و آزادی طلبی‌های اوست اما این همه جانمایه‌ای چون عدالت و اقبال به انسان کامل دارد.

شیخ خلخالی، شیخِ جوانِ رشتی را به "اجتهادِ جهاد" کشاند تا راه را باز کند برای کسانی که در آینده، جهاد را اجتهاد کنند. اجتهادی که نتیجه‌اش انقلاب اسلامی می‌شود و نهضتی که غل و زنجیرهای استبدادی و استعماری را در هم می‌شکند. نهضتی که همزاد خون همه شهداست و همذات اندیشه‌های متعالی که انسان را آزاد و آزاده می.خواهند. باوری که تنها تختِ "پادشاهی در عبودیت" را شایسته جلوس انسان می داند.

هر تختی جز این طاغوت است و طاغوت هم شکستنی. میرزا کوچک خان، بر این باور برخاست و همه درختان جنگل را به شهادت گرفت بر شهود و شهادت خویش. سر بر دامن برف نهاد و آخرین نفس‌ها را برکشید و آرزویش این بود که مردانی بیایند و از درختان، قلم بسازند و دریا را مرکب ببینند و به تجزیه و تحلیل رویدادها بپردازند تا بیگانگان، تاریخ را دروغ ننویسند و آیندگان را به بیراهه ها نکشانند. تا بدانیم میرزا کوچک خان، همیشه "میرزا یونس" بود با همان دید و اندیشه‌ای که استاد خلخالی در نگاهش نشانده بود؛ گریزان از اسم‌های گوناگون، ایستاده پای آرمان‌های اسلامی و جان باخته پای استقلال وطن. او چنین بود، جور دیگر معناخوانی نکنیم.

غلامرضا بنی اسدی روزنامه‌نگار

پایگاه خبری مشهد فوری (mashhadfori.com)

5384b0e3a8
10 آذر 1399 - 21:53


به گزارش مشهد فوری، غلامرضا بنی اسدی در یادداشتی نوشت: هر شهیدی که در خون خویش شکوفا می‌شود، من به یاد همه شهدا می‌افتم. این نگاه را ذیل مفهوم بلند "احیاالناس" می‌بینم و باور دارم که هر شهادت نه فقط خود شهید را که شهیدان را به عنوان انسان‌های به تعالی رسیده فرا نگاه انسان می‌گذارد.

از همین رهگذار است که از جاده شهادت روشن شده به خون افشانی "محسن فخری‌زاده"، به کوچه تاریخ می‌پیچیم تا به بازخوانی شهادتی در سال های دور بپردازیم که استقلال و آزادی را به نزدیک آورد.

از میرزا کوچک خان که در 11 آذر، به آغاز ابدیت خود رسید.دلاوری که هرچه عکس از او دیده ایم، مردی است و تفنگش! انگار او را بی‌تفنگ نمی‌توانیم تصویر کنیم مگر سرش را که بریده، بی‌تفنگ به تهران بردند. اما او فقط مرد تفنگ نبود، فقط مجاهد نبود که پیش از این تا آستانه اجتهاد هم رفته بود بنا به آنچه سایت ویکی شیعه می‌نویسد.

"بنا بر نقل رضا مظفری در کتاب مشاهیر گیلان او در آستانه نیل به مقام اجتهاد بود که تحولات ایران آن زمان مسیر زندگی‌اش را تغییر داد." او با کتاب و دفتر و قلم مانوس بود" شیخ یونس" بود قبل این که "میرزاکوچک خان" شود، عمده تحصیلات خود را نزد استادی به نام خلخالی گذراند. او شدیداً تحت تأثیر استاد و سخنان او قرار گرفت. خلخالی، مردی وارسته و نیک محضر بود، در کلاس، تنها به درس قناعت نمی‌کرد، در هر فرصتی سخن از مدینه فاضله به میان می‌آورد، از جامعه عاری از ظلم، جور، فقر و فساد، و از انسان کامل و کمالات و فضایل او صحبت می‌کرد. این سخنان، حرف به حرف چونان بذر در ضمیر آماده ذهن شیخ یونس می‌نشست و چون جوانه زد او را از "کلاسِ درس" تا تبدیل شدن به "درسِ کلاس" برکشید.

آنچه ما در کتاب‌های درسی از او می‌خوانیم اگر چه از رزم و مجاهدت‌ها و استقلال خواهی‌ها و آزادی طلبی‌های اوست اما این همه جانمایه‌ای چون عدالت و اقبال به انسان کامل دارد.

شیخ خلخالی، شیخِ جوانِ رشتی را به "اجتهادِ جهاد" کشاند تا راه را باز کند برای کسانی که در آینده، جهاد را اجتهاد کنند. اجتهادی که نتیجه‌اش انقلاب اسلامی می‌شود و نهضتی که غل و زنجیرهای استبدادی و استعماری را در هم می‌شکند. نهضتی که همزاد خون همه شهداست و همذات اندیشه‌های متعالی که انسان را آزاد و آزاده می.خواهند. باوری که تنها تختِ "پادشاهی در عبودیت" را شایسته جلوس انسان می داند.

هر تختی جز این طاغوت است و طاغوت هم شکستنی. میرزا کوچک خان، بر این باور برخاست و همه درختان جنگل را به شهادت گرفت بر شهود و شهادت خویش. سر بر دامن برف نهاد و آخرین نفس‌ها را برکشید و آرزویش این بود که مردانی بیایند و از درختان، قلم بسازند و دریا را مرکب ببینند و به تجزیه و تحلیل رویدادها بپردازند تا بیگانگان، تاریخ را دروغ ننویسند و آیندگان را به بیراهه ها نکشانند. تا بدانیم میرزا کوچک خان، همیشه "میرزا یونس" بود با همان دید و اندیشه‌ای که استاد خلخالی در نگاهش نشانده بود؛ گریزان از اسم‌های گوناگون، ایستاده پای آرمان‌های اسلامی و جان باخته پای استقلال وطن. او چنین بود، جور دیگر معناخوانی نکنیم.

منبع: مشهد فوری

316

نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.

اخبار ایران و جهان