انتشار تصاویر خصوصی دختر ۱۴ ساله مشهدی


25 آذر 1398 - 20:29
5df7b8001c501_5df7b8001c505
پسری که خود را در مژگان‌معرفی کرد با تصاویری که از زندگی خصوصی دختر ۱۴ ساله مشهدی داشت او را به دردسر انداخت

دختر 14 ساله درحالی که شرم و حیا از چهره اش می بارید، گفت: هفت سال قبل زمانی که برای رفتن به مدرسه آماده می شدم پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند و من با چشمانی گریان راهی مدرسه شدم. آن ها من و برادر بزرگ ترم را نیز از یکدیگر جدا کردند چرا که قرار بود برادرم با پدرم زندگی کند و مادرم هم سرپرستی مرا پذیرفت.

چند ماه بعد پدرم با زن جوان دیگری ازدواج کرد و اکنون سه فرزند دارد، اما مادرم همه خواستگارانش را رد کرد تا به قول خودش از آب و گل دربیایم و خوب و بد را تشخیص بدهم. خلاصه من به زندگی با مادرم در منزل مادر بزرگم ادامه می دادم و پدرم گاهی به دیدارم می آمد و مرا به پارک و سینما می برد و در همین حال بخشی از هزینه‌های مرا نیز می پرداخت. از سوی دیگر وقتی می شنیدم برای مادرم خواستگار آمده است در تنهایی خودم فرو می رفتم و رنج می کشیدم.

اگرچه حق را به مادرم می دادم که او نیز برای خوشبختی و آینده اش باید دوباره ازدواج کند اما همواره وحشت داشتم که با ازدواج او آینده من تباه می شود وقتی خاله ام مرا به منزلشان دعوت می کرد تا به دخترش ریاضی بیاموزم خوب می دانستم که باز برای مادرم خواستگار آمده است و آموزش ریاضی بهانه ای بیشتر نیست تا مرا از خانه دور کنند، اما هیچ وقت این موضوع را به روی خودم نمی آوردم. اگرچه مادرم 30 سال بیشتر نداشت و همیشه لابه لای نصیحت هایش به من یادآوری می کرد «نازگلم تو نیز روزی ازدواج می کنی و به خانه بخت می روی آن گاه مادرت برای همیشه تنها خواهد ماند!» بالاخره مادرم به یکی از خواستگارانش پاسخ مثبت داد.

«اصغر آقا» نانوا بود و سه فرزند داشت. همسر او مدتی قبل به خاطر بیماری سرطان جان خود را از دست داده بود و این گونه من و مادرم به منزل اصغر آقا رفتیم. اگرچه اصغر آقا ، مردی بسیار مهربان و خوش اخلاق بود اما دو خواهر ناتنی ام رفتار مناسبی با من نداشتند آن ها با نیش و کنایه و حرکات و رفتارشان من و مادرم را آزار می دادند. به طوری که من برای رهایی از این وضعیت روانی همواره در گوشه اتاق می نشستم و تنهایی ام را با جست وجو در فضای مجازی پر می کردم تا این که در تلگرام با دختری به نام «مژگان» آشنا شدم او هم 14 ساله بود و به درد دل هایم گوش می داد.

هیچ شناختی از مژگان نداشتم. فقط برای رهایی از تنهایی با او چت می کردم. مژگان مدعی بود یک برادر کوچک تر دارد و در سمنان ساکن است. او تصاویر خیلی زیبایی از خودش برایم ارسال می کرد و من با دیدن آن همه زیبایی همواره به او غبطه می خوردم. رفاقت من و مژگان هر روز صمیمی تر می شد و من هم تصاویر مختلفی را از خودم می گرفتم و برایش ارسال می کردم از این که مژگان به حرف هایم گوش می داد و با جملات زیبایش آرامم می کرد خیلی خوشحال بودم طوری به او وابسته شدم که ساعت ها با او حرف می زدم و همه رازهای زندگی ام را فاش می کردم تا این که بعد از گذشت چند ماه از این ماجرا یک روز مژگان چهره واقعی اش را به من نشان داد و تصویری از خودش را برایم ارسال کرد.

آن جا بود که فهمیدم مژگان مرا فریب داده او یک پسر جوان بود و ادعا می کرد که عاشقم شده است. وقتی متوجه این ماجرا شدم بلافاصله با او قطع رابطه کردم اما از آن روز به بعد آن جوان ناشناس مرا تهدید می کند که اگر به این رابطه ادامه ندهم تصاویر خصوصی ام را در فضای مجازی منتشر می کند. اکنون مدتی است که دچار مخمصه بدی شده ام و از ترس انتشار تصاویرم در رنج و عذاب هستم چرا که می ترسم رسوایی بزرگی به بار بیاید و ...

شایان ذکر است مشاور کلانتری پس از شنیدن سرگذشت دختر نوجوان او را به همراه مادرش به دایره مددکاری اجتماعی دعوت کرد تا اقدامات پلیسی و قضایی در این باره انجام شود. در عین حال به دستور سرهنگ ناصر نوروزی (رئیس کلانتری شفا) مقرر شد تا هویت دختر نوجوان و اقدامات پلیسی به صورت محرمانه باقی بماند

پسری که خود را در مژگان‌معرفی کرد با تصاویری که از زندگی خصوصی دختر ۱۴ ساله مشهدی داشت او را به دردسر انداخت

پایگاه خبری مشهد فوری (mashhadfori.com)

5df7b8001c501_5df7b8001c505
25 آذر 1398 - 20:29

دختر 14 ساله درحالی که شرم و حیا از چهره اش می بارید، گفت: هفت سال قبل زمانی که برای رفتن به مدرسه آماده می شدم پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند و من با چشمانی گریان راهی مدرسه شدم. آن ها من و برادر بزرگ ترم را نیز از یکدیگر جدا کردند چرا که قرار بود برادرم با پدرم زندگی کند و مادرم هم سرپرستی مرا پذیرفت.

چند ماه بعد پدرم با زن جوان دیگری ازدواج کرد و اکنون سه فرزند دارد، اما مادرم همه خواستگارانش را رد کرد تا به قول خودش از آب و گل دربیایم و خوب و بد را تشخیص بدهم. خلاصه من به زندگی با مادرم در منزل مادر بزرگم ادامه می دادم و پدرم گاهی به دیدارم می آمد و مرا به پارک و سینما می برد و در همین حال بخشی از هزینه‌های مرا نیز می پرداخت. از سوی دیگر وقتی می شنیدم برای مادرم خواستگار آمده است در تنهایی خودم فرو می رفتم و رنج می کشیدم.

اگرچه حق را به مادرم می دادم که او نیز برای خوشبختی و آینده اش باید دوباره ازدواج کند اما همواره وحشت داشتم که با ازدواج او آینده من تباه می شود وقتی خاله ام مرا به منزلشان دعوت می کرد تا به دخترش ریاضی بیاموزم خوب می دانستم که باز برای مادرم خواستگار آمده است و آموزش ریاضی بهانه ای بیشتر نیست تا مرا از خانه دور کنند، اما هیچ وقت این موضوع را به روی خودم نمی آوردم. اگرچه مادرم 30 سال بیشتر نداشت و همیشه لابه لای نصیحت هایش به من یادآوری می کرد «نازگلم تو نیز روزی ازدواج می کنی و به خانه بخت می روی آن گاه مادرت برای همیشه تنها خواهد ماند!» بالاخره مادرم به یکی از خواستگارانش پاسخ مثبت داد.

«اصغر آقا» نانوا بود و سه فرزند داشت. همسر او مدتی قبل به خاطر بیماری سرطان جان خود را از دست داده بود و این گونه من و مادرم به منزل اصغر آقا رفتیم. اگرچه اصغر آقا ، مردی بسیار مهربان و خوش اخلاق بود اما دو خواهر ناتنی ام رفتار مناسبی با من نداشتند آن ها با نیش و کنایه و حرکات و رفتارشان من و مادرم را آزار می دادند. به طوری که من برای رهایی از این وضعیت روانی همواره در گوشه اتاق می نشستم و تنهایی ام را با جست وجو در فضای مجازی پر می کردم تا این که در تلگرام با دختری به نام «مژگان» آشنا شدم او هم 14 ساله بود و به درد دل هایم گوش می داد.

هیچ شناختی از مژگان نداشتم. فقط برای رهایی از تنهایی با او چت می کردم. مژگان مدعی بود یک برادر کوچک تر دارد و در سمنان ساکن است. او تصاویر خیلی زیبایی از خودش برایم ارسال می کرد و من با دیدن آن همه زیبایی همواره به او غبطه می خوردم. رفاقت من و مژگان هر روز صمیمی تر می شد و من هم تصاویر مختلفی را از خودم می گرفتم و برایش ارسال می کردم از این که مژگان به حرف هایم گوش می داد و با جملات زیبایش آرامم می کرد خیلی خوشحال بودم طوری به او وابسته شدم که ساعت ها با او حرف می زدم و همه رازهای زندگی ام را فاش می کردم تا این که بعد از گذشت چند ماه از این ماجرا یک روز مژگان چهره واقعی اش را به من نشان داد و تصویری از خودش را برایم ارسال کرد.

آن جا بود که فهمیدم مژگان مرا فریب داده او یک پسر جوان بود و ادعا می کرد که عاشقم شده است. وقتی متوجه این ماجرا شدم بلافاصله با او قطع رابطه کردم اما از آن روز به بعد آن جوان ناشناس مرا تهدید می کند که اگر به این رابطه ادامه ندهم تصاویر خصوصی ام را در فضای مجازی منتشر می کند. اکنون مدتی است که دچار مخمصه بدی شده ام و از ترس انتشار تصاویرم در رنج و عذاب هستم چرا که می ترسم رسوایی بزرگی به بار بیاید و ...

شایان ذکر است مشاور کلانتری پس از شنیدن سرگذشت دختر نوجوان او را به همراه مادرش به دایره مددکاری اجتماعی دعوت کرد تا اقدامات پلیسی و قضایی در این باره انجام شود. در عین حال به دستور سرهنگ ناصر نوروزی (رئیس کلانتری شفا) مقرر شد تا هویت دختر نوجوان و اقدامات پلیسی به صورت محرمانه باقی بماند

196

نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.