سرنوشت هولناک مرد 38 ساله الکلی


30 اردیبهشت 1398 - 10:40
از روزی که برای اولین بار در جمع گرفتاران در دام اعتیاد و الکل (انجمن الکلی های گمنام) نشستم درست 30 ماه می گذشت اما هنوز وسوسه های درونی رهایم نمی کرد...

به گزارش مشهد فوری، از روزی که برای اولین بار در جمع گرفتاران در دام اعتیاد و الکل (انجمن الکلی های گمنام) نشستم درست 30 ماه می گذشت اما هنوز وسوسه های درونی رهایم نمی کرد اگرچه همه آن دردها، حقارت ها و خماری ها مانند سکانس های یک فیلم از مقابل چشمانم رژه می رفتند ولی باز هم مواد مخدر و الکل بر اراده ام غلبه کرد و دوباره با اولین مصرف ابرهای سیاه بر زندگی ام سایه انداخت تا این که روزی با شنیدن صدایی آشنا از آن سوی خط تلفن همراه بغضم ترکید و ...

مرد 38 ساله که گویی در روزگاری طلایی قد می کشد و از شدت خوشحالی در آسمان ها به پرواز درمی آید در حالی که با افتخار فریاد می زد: «حمید هستم یک الکلی!» درباره سرگذشت هولناک خود گفت: 10 ساله بودم که به خاطر شرایط کاری پدرم به مشهد مهاجرت کردیم. آن روزها به دلیل درآمد اندک پدرم مجبور بودم بر خیلی از خواسته ها و آرزوهایم خط بکشم و سال های نوجوانی را با احساس یأس و آرزوهای دست نیافتنی سپری کنم.

این در حالی بود که بیشتر اهالی و بستگان مان که در محل اقامت ما زندگی می کردند به مواد مخدر و الکل آلوده بودند تا جایی که برخی از آن ها با خرده فروشی مواد و الکل هزینه های زندگی خود را تامین می کردند در همین سن و سال نوجوانی تنها به خاطر یک حس کنجکاوی برای اولین بار به استقبال مصرف الکل رفتم. آن روز گویی کمبودهای گمشده در زندگی ام را یافته بودم و احساس سرخوشی و هیجان های فریبنده الکل و مواد مخدر مرا وارد دنیای دیگری کرده بود اما نمی دانستم که همه این لذت های زودگذر سرآغاز یک عمر تیره روزی و بدبختی های من است.

خلاصه آخرین سال تحصیل در دبیرستان را می گذراندم که خانواده در جریان سقوطم به مرداب مواد افیونی قرار گرفتند و با سرزنش های آن ها و مشکلاتی که برایم به وجود آمد، برای مدتی مصرف مواد مخدر را ترک کردم و وارد بازار کار شدم اما طولی نکشید که به خاطر احساس های سرکوب شده ام با افرادی رفت و آمد کردم که نوشیدن مشروب و مصرف مواد بهترین تفریح زندگی شان بود.

من هم در شب نشینی آن ها و با مصرف الکل احساس بزرگی می کردم و از تعریف و تمجیدهای فریبنده دوستانم لذت می بردم. از آن روز به بعد دیگر کسی را در اطرافم نمی دیدم به طوری که مشروب و مواد مخدر مهم‌ترین چیزها در زندگی ام بودند اگرچه همواره با سوالات بی پاسخ وجدانم درگیر بودم اما هر روز یک ماده مخدر جدید را تجربه می کردم. این سرخوشی های زودگذر به حدی رسید که حتی مرگ نزدیک ترین عزیزانم مانند پدر هم تکانم نداد ودر حالی که من با یک خانواده بی سرپرست و دو برادر معتاد تنها مانده بودم باز هم دست های عاشقانه مادر نوازشم می کرد.

او با پول کارگری خودش مرا به مرکز ترک اعتیاد سپرد ولی باز هم با آن که 27 سال از عمرم گذشته بود چشم های گریان مادرم را نادیده گرفتم و دوباره به مصرف مشروب و مواد روی آوردم. سه سال بعد در حالی که دیگر در این منجلاب وحشتناک به زحمت دست و پا می زدم به وجود جلسات (A.A) از طریق یکی از دوستانم پی بردم به طوری که ناخواسته به آن سو کشیده شدم و ساعتی بعد خود را در جمع الکلی های گمنام دیدم. با شنیدن حرف هایشان آرامش در وجودم موج می زد و آن ها بی پرده از ماجراهای تلخ اعتیاد و الکل سخن می گفتند.

وقتی از آن جا بیرون آمدم از شدت خماری پاهایم مرا همراهی نمی کرد ولی روز بعد هم به جمع آن ها رفتم چرا که همه آن ها سرگذشتی مشابه من داشتند و مرا درک می کردند. بالاخره برای 30 ماه مصرف الکل و مواد را کنار گذاشتم تا زندگی ایده آلی بسازم اما وسوسه های فریبنده دوباره مرا به گرداب بدبختی های خودساخته ام کشاند.

بعد از چند ماه در حالی که از زندگی بیزار بودم یکی از دوستان انجمن (A.A) با من تماس گرفت و من که دیگر بغضم ترکیده بود دوباره با او همراه شدم و اکنون پنج سال و یک ماه از آن روز می گذرد و من با افتخار می گویم خدایا سپاس گزارم.
ماجرای واقعی با همکاری روابط عمومی انجمن الکلی های گمنام

از روزی که برای اولین بار در جمع گرفتاران در دام اعتیاد و الکل (انجمن الکلی های گمنام) نشستم درست 30 ماه می گذشت اما هنوز وسوسه های درونی رهایم نمی کرد...

پایگاه خبری مشهد فوری (mashhadfori.com)

30 اردیبهشت 1398 - 10:40

به گزارش مشهد فوری، از روزی که برای اولین بار در جمع گرفتاران در دام اعتیاد و الکل (انجمن الکلی های گمنام) نشستم درست 30 ماه می گذشت اما هنوز وسوسه های درونی رهایم نمی کرد اگرچه همه آن دردها، حقارت ها و خماری ها مانند سکانس های یک فیلم از مقابل چشمانم رژه می رفتند ولی باز هم مواد مخدر و الکل بر اراده ام غلبه کرد و دوباره با اولین مصرف ابرهای سیاه بر زندگی ام سایه انداخت تا این که روزی با شنیدن صدایی آشنا از آن سوی خط تلفن همراه بغضم ترکید و ...

مرد 38 ساله که گویی در روزگاری طلایی قد می کشد و از شدت خوشحالی در آسمان ها به پرواز درمی آید در حالی که با افتخار فریاد می زد: «حمید هستم یک الکلی!» درباره سرگذشت هولناک خود گفت: 10 ساله بودم که به خاطر شرایط کاری پدرم به مشهد مهاجرت کردیم. آن روزها به دلیل درآمد اندک پدرم مجبور بودم بر خیلی از خواسته ها و آرزوهایم خط بکشم و سال های نوجوانی را با احساس یأس و آرزوهای دست نیافتنی سپری کنم.

این در حالی بود که بیشتر اهالی و بستگان مان که در محل اقامت ما زندگی می کردند به مواد مخدر و الکل آلوده بودند تا جایی که برخی از آن ها با خرده فروشی مواد و الکل هزینه های زندگی خود را تامین می کردند در همین سن و سال نوجوانی تنها به خاطر یک حس کنجکاوی برای اولین بار به استقبال مصرف الکل رفتم. آن روز گویی کمبودهای گمشده در زندگی ام را یافته بودم و احساس سرخوشی و هیجان های فریبنده الکل و مواد مخدر مرا وارد دنیای دیگری کرده بود اما نمی دانستم که همه این لذت های زودگذر سرآغاز یک عمر تیره روزی و بدبختی های من است.

خلاصه آخرین سال تحصیل در دبیرستان را می گذراندم که خانواده در جریان سقوطم به مرداب مواد افیونی قرار گرفتند و با سرزنش های آن ها و مشکلاتی که برایم به وجود آمد، برای مدتی مصرف مواد مخدر را ترک کردم و وارد بازار کار شدم اما طولی نکشید که به خاطر احساس های سرکوب شده ام با افرادی رفت و آمد کردم که نوشیدن مشروب و مصرف مواد بهترین تفریح زندگی شان بود.

من هم در شب نشینی آن ها و با مصرف الکل احساس بزرگی می کردم و از تعریف و تمجیدهای فریبنده دوستانم لذت می بردم. از آن روز به بعد دیگر کسی را در اطرافم نمی دیدم به طوری که مشروب و مواد مخدر مهم‌ترین چیزها در زندگی ام بودند اگرچه همواره با سوالات بی پاسخ وجدانم درگیر بودم اما هر روز یک ماده مخدر جدید را تجربه می کردم. این سرخوشی های زودگذر به حدی رسید که حتی مرگ نزدیک ترین عزیزانم مانند پدر هم تکانم نداد ودر حالی که من با یک خانواده بی سرپرست و دو برادر معتاد تنها مانده بودم باز هم دست های عاشقانه مادر نوازشم می کرد.

او با پول کارگری خودش مرا به مرکز ترک اعتیاد سپرد ولی باز هم با آن که 27 سال از عمرم گذشته بود چشم های گریان مادرم را نادیده گرفتم و دوباره به مصرف مشروب و مواد روی آوردم. سه سال بعد در حالی که دیگر در این منجلاب وحشتناک به زحمت دست و پا می زدم به وجود جلسات (A.A) از طریق یکی از دوستانم پی بردم به طوری که ناخواسته به آن سو کشیده شدم و ساعتی بعد خود را در جمع الکلی های گمنام دیدم. با شنیدن حرف هایشان آرامش در وجودم موج می زد و آن ها بی پرده از ماجراهای تلخ اعتیاد و الکل سخن می گفتند.

وقتی از آن جا بیرون آمدم از شدت خماری پاهایم مرا همراهی نمی کرد ولی روز بعد هم به جمع آن ها رفتم چرا که همه آن ها سرگذشتی مشابه من داشتند و مرا درک می کردند. بالاخره برای 30 ماه مصرف الکل و مواد را کنار گذاشتم تا زندگی ایده آلی بسازم اما وسوسه های فریبنده دوباره مرا به گرداب بدبختی های خودساخته ام کشاند.

بعد از چند ماه در حالی که از زندگی بیزار بودم یکی از دوستان انجمن (A.A) با من تماس گرفت و من که دیگر بغضم ترکیده بود دوباره با او همراه شدم و اکنون پنج سال و یک ماه از آن روز می گذرد و من با افتخار می گویم خدایا سپاس گزارم.
ماجرای واقعی با همکاری روابط عمومی انجمن الکلی های گمنام

منبع: خراسان

159 /1177

نظرات
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما پس از تایید توسط مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت و افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که غیر از زبان پارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهد شد.